تبليغاتX
اللهم عجل لوليك الفرج

اللهم عجل لوليك الفرج

مادری که فرزند گمنامش را شناخت

«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت کم بود، ولى آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.

هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند.

خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید هم بودند. تابوت را که در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت که بر زمین نشست، صلواتى فرستاده شد و پس از پرچم، درِ چوبى کنده شد. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساکت بندهاى کفن کوچک را که به جثه اى درهم پیچیده و کوچک مى ماند، همچون کودکى در قنداقه اى سفید، باز کرد. چیزى نبود جز چند تکه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاک. جمجمه اى نیز در کنار پیکر بود. با چشمانى که هنوز مى نگریستند.

مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى کردند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى کاوید، لحظه اى سر بلند کرد و رو به مسئولین معراج شهدا که در کنارش بودند، گفت: «این پسر من نیست!» چرا؟ مگر پلاک ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع کرد به جستن میان استخوان ها; تکه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او را که در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تکه لباس، جیب سمت راست شلوار پسر من است که میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى که عازم جبهه بود، تکه اى کش سفید و پهن داخل جیب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته این کار را کردم، شاید دلم مى گفت که سال ها باید به دنبال او بگردم. حالا این تکه پارچه خونین، جیب شلوار است. اگر همان گونه که خود مى دانم، کش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، که هیچ!»

همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تکه اى قهوه اى رنگ شده خودنمایی کرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاکش از اشک لبریز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... این همان کشى است که با همین دست هاى خودم دوختم.»

دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى کرد و به استخوان هاى پسر، دست هایى که سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، کارى انجام دادند که پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.


نوشته شده توسط امين در شنبه دوم مهر 1390 ساعت 10:42 | لينک ثابت |

ميلاد كريم اهل بيت امام حسن مجتبي (ع) مباركباد

دروازه‏های آسمان گشوده می‏شود و زمین،


در ستاره‏ باران میلادی بزرگ،


به هلهله می‏نشیند.



در نیمه راه برکت‏ خیز رمضان،



رایحه شکوفه‏ های یاس است که کوچه‏ های مدینه را آکنده است.


حسن علیه ‏السلام با چشمانی علوی می‏آید و افق،


رسیدن ارجمندش را دف می‏کوبد.


صدای آمدنش،





طنین مهربانی و کرامت است.




شانه ‏های صبورش را زمین به تجربه می‏نشیند؛


آن‏چنان‏که سمفونی سکوتش را.


او با نگاهی از جنس باران می‏آید و آب‏های آزاد جهان،


ماهیان تشنه دلش را میزبان می‏شوند.


هرگز غروب نمی‏کنی


کوه یعنی تو؛


ولی تو را نادیده انگاشتند و تحمل بی ‏پایانت را بی ‏شرافتان تاریخ،


اینچنین به جولان نامردمی کشاندند.


آسمان،


تویی که وسعت دلت،


زبانزد آب‏های زمین است. 




ای فرزند حماسه و رأفت!









تو آن بهاری که دستان خونریز خزان را یارای به خاک ریختنت نیست.

جاودانه‏ای؛آن گونه که عشق‏خواهی تنید؛آن‏چنان که باران، رگ‏های خاکرا.




ایمان داریم که طلوع مبارکت را هرگز غروبی نیست.

ای حسن بی‏نهایت!

از بازوان حیدری علی علیه‏السلام ،



تا لبخندهای معطر فاطمه علیهاالسلام نور ابدی توست که کوچه‏های

جانمان را روشن کرده است.





آسمان در آسمان،


سپید پرواز توست که این‏چنین، قفس ستیزمان کرده است.



ای حسن بی‏نهایت!


طراوت پندارت را با کدام گلستان بگوییم که شکفته نشود؟



وقار نگاهت را با کدام کوه بگوییم که سر به تعظیم، خم


 نکند؟!

تو از گفت‏وگوی مهتاب آمده‏ای؛



با کلامی که خورشید می‏پاشد. در معطر صدایت،



نفس تازه می‏کنیم و آینه‏های حضورت را به استقبال،





شکوفه می‏پاشیم.


تعجيل در فرج مهدي فاطمه (عج)

 

صلوات  


نوشته شده توسط امين در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 14:53 | لينک ثابت |

رحلت جانگداز عقيله بني هاشم، ام المصائب حضرت زينب كبري سلام الله عليها به

محضر آقا امام زمان (عج) و رهبر معظم انقلاب و تمامی ارادتمندان آن بانوی صبر

استقامت تسلیت عرض مینمایم .

            

 


نوشته شده توسط امين در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ساعت 15:52 | لينک ثابت |

سالروز وفات حضرت ام البنین مادر گرامی حضرت عباس (علیه السلام) تسلیت باد

 سالروز وفات حضرت ام البنین مادر گرامی حضرت عباس (علیه السلام) تسلیت باد
حضرت ام البنين در واقعه كربلا حضور نداشت، هنگامى كه بشير به مدينه بازگشت و ام البنين را ملاقات كرد،
 
خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد ام البنين گفت: رگ قلبم راپاره كردى بچه ‏هايم و آنچه زير آسمان
 
است فداى ابا عبد الله عليه السلام، از حسين برايم بگو .
 
 
 
 
حضرت ام البنين(سلام الله علیها) (محدث، متوفى سال 70 ه) (فاطمه كلابيه)، دختر حزام، از زنان مؤمن، شجاع و فداكار بود.روايت است كه امير المؤمنين عليه السلام پس از شهادت حضرت زهرا عليه السلام به برادرش عقيل كه انساب عرب را خوب می ‏دانست و از احوال خانوادگى آنها آگاه بود فرمود : مى خواهم زنى برايم خواستگارى نمايى كه از خاندان شجاعت باشد تا فرزند شجاعى برايم به دنيا آورد.عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را به ايشان معرفى نمود و گفت: در بين عرب خاندانى شجاعتر از خانواده وى سراغ ندارم.اين مادر پسرانش عباس، جعفر، عبد الله و عثمان را چنان تربيت كرد كه همه شيفته برادر بزرگوارشان حضرت امام حسين عليه السلام بودند و در ركاب آن حضرت شهيد شدند.

حضرت ام البنين در واقعه كربلا حضور نداشت، هنگامى كه بشير به مدينه بازگشت و ام البنين را ملاقات كرد، خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد ام البنين گفت: رگ قلبم راپاره كردى بچه ‏هايم و آنچه زير آسمان است فداى ابا عبد الله عليه السلام، از حسين برايم بگو .

ام البنين براى عزادارى هر روز همراه نوه ‏اش عبيد الله (فرزند عباس عليه السلام) به بقيع م‏ی رفت و نوحه می ‏خواند و می ‏گريست و اين اشعار را زمزمه می ‏كرد:

منم که سایه نشین و جود مولایم
کنیز خانه غم ؛ خاک پای زهرایم
منم که خانـــه به دوش غــم علی
منم که همقدم محنت ولی هستم
منم که شاهد زخم شکسته ابرویم
انیس گریه به یاس شکسته پهلویم
منم که در همه جا در تب حسن بودم
منم که شاهد خون لب حسن بودم
منم که جلوه حق را به عین می دیدم
خدای را به جمال حسین می دیددم
منم که بوده دلم صبح و شام با زینب
منم میان همه ؛ هم کلام با زینب
منم که سوگ گلستان و باغبان دارم
به سینه زخم غم کربلائیان دارم
منم که ظهر عطش را نمی برم از یاد
چهار لاله بی سر ز من به خاک افتاد
منم که مادر عشق و امید و احساسم
فدای یک سر موی حسین عباسم

نوشته شده توسط امين در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 10:24 | لينک ثابت |

فیلتر دل

 

ای کاش دل هم فیلتر داشت!

تا برای ورود هر کسی غیر از او پیغام می‌داد:

با استناد به قانون الهی،

دسترسۍ به قلب فراخوانده شده امکان پذیر نمۍ باشد.

ای کاش…


نوشته شده توسط امين در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ساعت 17:15 | لينک ثابت |

فاطمیه

 

مدینه در انتظار وقوع فاجعه ای سترگ بود و پیامبر در انتظار وعده ای الهی.

او اینک در آستانه مرگ ایستاده است، کسان وبستگانش همه گرداگرد او، ملتهب ودر تاب وتب. دخت یگانه اش اما از همه بی تابتر.

افول ستاره های اشک بر آسمان گونه زهرا (س) تنها صحنه دلخراشی بود که بیش از هر چیز جان پیامبر (ص) را می ازرد.

براستی چه سخت و غم انگیز است که کسی پاره ای از وجودش را، میوه دلش را، غرق در طوفان اشک و آه ببیند و طاقت بیاورد.

او اگر لب فرو می بست و به اشاره و ایمائی قلب دختر را آرام نمی ساخت بیم آن بود که مرغ روح از سینه زهرا به آسمان پر کشد.

پس باید چیزی بگوید تا خود و دختر را از این رنج جانگداز برهاند. با اشاره چشم او را نزد خود فرا خواند. با آستین محبت سیلاب اشک را از گوشه چشمان فاطمه سترد و آنگاه فرمود: "نور چشم پدر! پاره جگرم! این همه بی قراری برای چیست؟ این گریه ها عاقبت تو را خواهد کشت. بیش از این بر جگر سوخته پدر آتش نزن! آیا برای چیزی گریه می کنی که از آن گریزی نیست؟

فاطمه اما در میان گریه و بغض پاسخ داد: پدر! چگونه چیزی را از من می خواهی که از داشتن آن ناتوانم ؟! من چگونه می توانم باری را بردوش کشم که کوهها از برداشتن آن ناتوانند؟! نه پدر! این را از من مخواه، سخن که به اینجا رسید پیامبر پرده از رازی گشود که چون مرهمی تسلی بخش، دریای متلاطم جان فاطمه را به ساحل آرامش برد. پس از آن، نگاه حاضران بود که با تعجب به هم گره می خورد.

خدایا ! پیامبر مگر چه گفت که این چنین فاطمه را آرام کرد. او مهر از سر کدام راز برگرفت که چون آبی خنک بر کویر سوزان دل فاطمه بارید؟

آری! آنچه از گلوی پیامبر بر گوش فاطمه تراوید وعده دیداری دوباره بود. پیامبر (ص) فرموده بودند: تو زودتر از دیگران به آغوش پدر باز خواهی گشت... .

 

... امروز هفتاد و پنج روز است که از آن ماجرای وفات پدر می گذرد. بانو از صبح فرموده بود تا ندیمه اش، اسماء بنت عمیس، بسترش را بر وسط اتاق بگستراند. فرزندانش را یکایک بوسید و برای آخرین بار موهایشان را آراست.

افسوس که چه زود گمان بچه ها که می پنداشتند مادر بهبود یافته است فرو ریخت. و از همه دل خراش تر لحظه وداع فاطمه با علی بود. خدایا، علی با فقدان فاطمه چگونه سرکند؟ این همه بار مصیبت را کجا برد؟

سنگینی بار این فراق شانه های کوه علی را فرو خواهد شکست. اما مگر کسی را یارای آن است که در برابر مشیت الهی بایستد؟! او قضای خویش را پیش خواهد برد. دم دمای غروب بود که فرشته مرگ، درب خانه علی را کوبید.

و از این پس علی بود و تنهائی! شب بود و یک سینه فریاد مولا بر حلقوم چاه


نوشته شده توسط امين در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ساعت 16:48 | لينک ثابت |

بچه هاي كاروانهاي راهيان نور رفتند

 بچه هاي كاروانهاي راهيان نور  رفتند دل من كه هيچ دل شهر هم گرفت انگار تنها شديم

ميهمانهاي خوبي بودن در پناه خدا باشيد

اميدوارم عمري باشه بتونم سال ديگه هم بهتون خدمت كنم

       ﻣﻦ و ﺗﻮ ﺑﺮاي ﻓﺮداي ﻇﻬﻮرﯾﻢ‬


       ‫و ﻇﻬﻮر ﻏﺮﺑﺎﻟﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ روزﻧﻪ آن‬

‫ﯾﮏ داﺳﺘﺎن ﻋﺎﺷﻮرا از ﮐﺮﺑﻼﺳﺖ‬

 
‫ازدﯾﺮوز و ﺗﺎ 8 ﺳﺎل ﺣﻤﺎﺳﻪ و ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ اﻣﺮوز‬
‫و ﻧﻪ ﯾﮏ اردوﺳﺖ‬
‫ﻧﻪ ﯾﮏ ﺳﻔﺮ..‬

 
‫و راﻫﯿﺎن ﻧﻮر : ﻧﻪ ﯾﮏ ﮔﺮدش ..‬
          ‫ﺗﻤﺎﺷﺎﺧﺎﻧﻪ اﯾﺴﺖ از ﺗﺎرﯾﺦ و ﺣﻤﺎﺳﻪ‬
               ‫و ﻗﺮارﮔﺎﻫﯿﺴﺖ ﺑﺮاي دل ﺑﯿﻘﺮار ﻣﻨﺘﻈﺮان .. و ﺷﺎﯾﺪ ....‬
‫آﻣﺎدﮔﺎه ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻧﯿﺮو ﺑﺮاي زﻣﯿﻨﻪ ﺳﺎزي اﻫﺘﺰاز ﭘﺮﭼﻢ ﯾﺎﻟﺜﺎرات اﻟﺤﺴﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪ اﻟﺴﻼم ..‬
      

 

اینجا القمه علمدار خمینی حاج حسین خرازیه. اینجا همون جاست كه دست حسین خرازی فرمانده پیروز لشكر 14 از تنش جداشد. اینجا همون جائیه كه سر نازنین حاج ابراهیم همت ؛ سردار خیبر از تنش جداشد. اینجا همون جائیه كه حاج مهدی باكری وقتی رد میشد شب عملیات ، دید جنازه برادرش حمید باكری افتاده رد شد و رفت هر چی فریاد زدند آقا مهدی جنازه حمید رو برگردون گوش نكرد آخر در مقابل اصرار فرمانده از پشت بی سیم جواب داد آخه اینا كه اینجا افتادند  همشون حمید باكری اند كدوم رو برگردونم؟  خواهر شهید باكری میگه ما سه تا برادر داشتیم هر  سه تاشون شهید شدند هیچ كدوم جنازه هاشون به ما نرسید. یكی علی باكری بود ، زمان شاه ، ساواك علی ما رو دستگیر كرد ، تكه تكه كرد و هیچ چی از جنازشو به ما نداد. داداش حمید ما رو هم كه آقا مهدی تو خیبر جا گذاشت و رفت. خود آقا مهدی هم تو وصیت نامش نوشته بود :"خدایا از تو میخوام كه وقتی كشته میشم جسدم پیدا نشه تا من یه وجب از خاك این دنیا رو اشغال نكنم " توو عملیات بعدی افتاد تو دجله جنازشو آب برد. هیچ كدوم از سه برادر برنگشتند.

اینجا طلائیه است. جوونها! نوجوونها! اینجا یه دونه درخت هم نداره. نه دریاست ، نه كیش ، نه تفریحات داره ، نه پاركه. اینجا فقط بیابونه.اما حالا بزار بگم طلائیه چیه تا هر كی پرسید بگی طلائیه چه جور جائیه. طلائیه بوی خدا میده اگه رفتی طلائیه هر كی ازت پرسید كجا رفتی سرتو بالا بگیر و بگو رفته بودم قطعه ای از بهشت. مگه بهشت غیر از اینه؟ بهشت اونجائیه كه هیچ كدوم از زرق و برقهای دنیا دیگه اونجا ارزش نداره. تو اگه رئیس جمهور هم باشی با یه گدا فرق نداری... به عملت بستگی داره  "یوم لا ینفع فیه مال ولا بنون الا من اتی الله لقلب سلیم"  اون روزیه كه نه شهرتت ، نه مقامت ، نه مدركت ، نه مسئولیتت ، نه نسب ات ، نه فرزندت ، نه مالت ، هیچگدوم به درد نمی خورند فقط یه دل شفاف میخواد عین آینه. طلائیه بهشته چون شهدا دعوت می كنند. شهدا شما رو بومیكنند تا ببینند دلهامون بوی حضرت زهرا میده؟؟ برین بشینین یه گوشه كه دیگه حتی موبایلتون ‌آنتن نده از دنیا دور بشین راحت بشینین یه دل سیر گریه كنین. مگه ما مشكل نداریم وقتی كه دیگه از همه جا رونده شدیم بریم طلائیه .

چرا طلائیه؟

آخه طلائیه مقر ابوالفضل عباسه. طلائیه خیلی شهید داره كه هنوز پیدا نشده خیلی از شهدا رو هنوز جنازه هاسونو به ما نشون ندادند. تو طلائیه عراق اعلام كرد من تو این منطقه 800000 گلوله سر فرزندان شما ریختم. طلائیه سه راهی شهادته. یعنی اینجا جنازه بچه ها اینقدر روهم روهم ریخت كه رزمنده ها مجبور شدند از رو جنازه بچه ها رد شوند. خیمه گاه قمر بنی هاشم تو طلائیه ست. سر حاج ابراهیم همت تو طلائیه از تنش جدا شد. توحسینیه قمر بنی هاشم پای عكس شهید حسنی كه میری از در باب التوبه كه وارد شی میبینی عكس یه شهیدی ست كه بدنشو گلوله برده سرش جداشده كنار پاش افتاده ، بدن نداره كنار عكسش 6000 تا از همین جوونایی كه خیلی ها تهمت میزنند میگن اینا ارزشها رودیگه زیر پا میذارند دست نوشته نوشتند. یه دختر جوون نوشته بود : ای سروپا منِ بی سرو پا خودمو كنار عكس تو تازه پیدا كردم. یه دختر خانم تو طلائیه اومده بود با خودش كیك تولدبا خودش آورده بود. بچه های صدا وسیمای خوزستان رفتن باهاش صحبت كردند گفتند خانم كیك براچی آوردی گفت امروز اومدم تولدموتو طلائیه با شهدا جشن بگیرم خیال كردند تولد شناسنامه ایشه گفتند خوب به سلامتی چند ساله میشی گفت امروز یكساله شدم.گفتند یعنی چی؟گفت من یه عمر زیر بار گناه مرده بودم پارسال همین روز مارو آوردند طلائیه شهدا منو زنده كردند اومدم طلائیه جشن یكسالگی بگیرم. اینجا طلائیه ست...... 

اینجا طلائیه ست ... اینجا خاكش خیلی مقدسه. شهید زنده ست. خدا وقتی تو قرآن میفرماید : ولا تحسبن الذین قتلوفی سبیل الله امواتا شوخی نداره با كسی. میگه شما مردید شهید زنده ست. من وتومردیم منِ بیچاره مردم كه نمیتونم بچه خودم ، برادر خودم،همسایه خودمو هدایتش كنم. شهید یه پلاكش هزار هزار دل میبره. طلائیه كه میری چه جوری خاكی میشی؟كسی غیر از شهید آدمو میكشونه طلائیه؟ طلائیه كه هیچ چی نیست حتی تخت جمشید هم نیست كه بگی رفتم آثار باستانی دیدم خاكهای طلائیه هم تا حالا توسط گروه تفحص چهار بار زیرو رو شده هیچ چی نیست همش خاكه. ولی چشمها چی میبینه كه كه آدمو میكشونه طلائیه؟

راستش اصلا اینجور نیست كه عاشق بشی بری طلائیه .شهدا دلشون برامون تنگ میشه مارو میكشونند. چون طلائیه تا سال 69 دست عراقیها بود. چند ساله راه طلائیه باز شده؟

اگر مجنون دل شوریده ای داشت   دل لیلی از آن شوریده تر بید

خوش به حال اونا كه شهدا دعوتشون میكنن طلائیه.

یكی از فرمانده های جنگ میگفت خدارحمت كنه حاج عبدلله ضابط رو میگفت تو دنیا خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی رو ببینم. هر كاری كردم جور نشد. بالاخره آقا مرتضی سید شهیدان اهل قلم تو فكه رفت رو مین وبه آسمون پر كشید. یه شب با كاروانی اومدم تو مناطق جنگی. شب تو جایی موندیم ومستقر شدیم. شب به خواب رفتم. خواب دیدم آقای آوینی اومد. تو خواب باهاش حرف زدم درددلامو گفتم بعد بهش گفتم آقا سید خیلی دوست داشتم وقتی تو زنده بودی ببینمت ولی توفیق نشد. تو خواب به من گفتش نگران نباش فردا ساعت 8 صبح بیا سر پل كرخه منتظرتم. صبح بلند شدم مثل منِ بیچاره كه هنوز به زنده بودن شهید شك دارم گفتم این چه خوابی بود؟ این كه خیلی وقته شهید شده!! گفتم حالا برم ببینم چی میشه. بلند شدم رفتم سر قراری كه با من گذاشته بودنیم ساعت دیررسیدو دیدم خبری از آوینی نیست داشتم مطمئن می شدم كه خواب وخیالِ. سربازی كه اون نزدیكی نگهبانی میداد اومد نزدیك من گفت آقا شما منتظر كسی هستین؟ گفتم آره با یكی از رفقا قرار داشتم. گفت چه شكلی بود براش توصیف كردم گفت عجب!!! رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظر شد نیومدی بعد كه میخواست بره اومد پیش من گفت یه كسی میاد با این مشخصات با این قیافه بهش بگو آقا مرتضی اومد خیلی منتظر شد نیومدی كار داشت رفت وبا انگشتش كنار این پل یه چیزی نوشته برو بخون میگفت بخدا رفتم دیدم كنار پل با انگشتش خود مرتضی آوینی نوشته : فلانی آمدیم نبودید وعده مابهشت (سید مرتضی آوینی).

یه شهیدی از طلائیه پیدا كردند سیزده سال زیر خاك طلائیه كه یكسال زیر خاك جنازه بمونه میپوسه ، سالم دراومد ...

خدا رحمت كند آقای ضابط رو میگفت: طلائیه چه طلائیه...

واقعا چه طلائیه.كاش میشد همونجا زندگی كنیم برا همیشه.

یكی از راویای لشكر 17 میگفت من 7 یا 8 ساله دارم كاروان میارم یه روز یه كاروانی آوردم بین اونا یه دختری دانشجوی پزشكی كاشان بود تو راه رفتیم شلمچه مسخره كرد ، رفتیم فكه مسخره كرد ، آوردیم طلائیه مسخره كرد ، تو طلائیه من بعد از صحبتها خاك تبركی دادم دست این دانشجوها گفتم اینجا قدمگاه ابوالفضل العباسه این خاك رو ببرید هروقت دلتون گرفت و دلاتون آلوده شد یه گوشه بشینید و این خاك رو بو كنید یاد طلائیه كنید دلاتون باز بشه تا خاك رو دادم به این دختر خاك رو پرت كرد وگفت این مسخره بازیها چیه؟ تحویل نگرفت رفتیم از اینجا خرمشهر. شب خرمشهر خوابیدیم اول صبح دیدم یه كسی در اطاق رو میكوبه درو وا كردم دیدم همین دختر داره چه جور اشك میریزه و میگه یالا منو ببر طلائیه گفتم تو كه میگفتی مسخره بازیه گفت تو رو خدا تو دیگه نگو شب خواب دبدم یه شهیدی از طلائیه اومد تو خوابم گفت تو میدونی اونایی كه میان طلائیه ما یكی یكی میریم در خونه هاشون دعوتنامه بهشون میدیم.كی تورو راه داده خونه ما اومدی تو با اجازه كی پاتو گذاشتی تو طلائیه؟ گفتم آخه خانم دیگه مسیر ما طلائیه نیست.گفت یا منو میبری طلائیه یا من دیگه كاشان برنمیگردم همینجا میمونم.

گفت خدا شاهدِه برداشتم آوردمش طلائیه تا از ماشین پیاده شد پابرهنه شد دوید رو این خاكا خودشو انداخت اینقدر خودشو زد وگریه كرد...

طلائیه چه طلائیه. طلائیه قطعه ای از بهشت... اونجا دیگه شاه وگدا با هم فرق نمیكنند اونجا دیگه  همه میگن خدا. اونجا میشه با خود حاج ابراهیم همت حرف زد.

طلائیه چه طلائیه...........


نوشته شده توسط امين در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 ساعت 10:56 | لينک ثابت |

خدايا منو ببخش

خدایا منو ببخش اگه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم؛ ولی به فکر رضای تو که همه هستی نیستم...

خدایا منو ببخش اگه فکر میکنم وظیفته که همه چیز رو بهم بدی و یه جورایی همیشه ازت طلبکارم...

خدایا منو ببخش اگه بابت اون چیزهایی که بهم ندادی اون جور که باید شکرت رو به جا نمی آرم...

خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی تورو دشمن خودم میدونم و همه ی هیچ ها رو دوست خودم...

خدایا منو ببخش که فکر کردن به هیچ ها ، غبار بر دلم نشانده تا نتوانم تو را بشناسم...

خدایا منو ببخش که همیشه تو ناخوشی ها یادم می افته که یه خدایی هم دارم...

خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی یادم میره که تو خدایی و من بنده ات...

خدایا منو ببخش اگه امين بودم و هیچ امانتداري نكردم ...


نوشته شده توسط امين در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ساعت 13:28 | لينک ثابت |

ولادت با سعادت عقيله بني هاشم و پرچمدار قيام حسيني حضرت زينب کبري (سلام الله عليها) را به شما دوستدا

ولادت با سعادت عقيله بني هاشم و پرچمدار قيام حسيني حضرت زينب کبري

سلام الله عليها_ مبارک باد

 


نوشته شده توسط امين در شنبه بیستم فروردین 1390 ساعت 14:24 | لينک ثابت |

گنهكاري ميان جمع

تشنگي امان همه را بريده بود....

تشنه... تشنه... تشنه به سوي درگاه راهي شدند

من نيز تشنه بودم ...راهي شدم با جمعيتي كه به طلب باران، به سوي درگاه در حركت بودند...

رسيده ايم به درگاه او كه " انزل من السماء ماء..." فقط در يد لطف و قدرت اوست...

و اينك ايستاده بر آستان او ....دستها به گدايي به سوي آسمان و چشمها نگران ....نداي " امن يجيب المضطر اذا دعاه..." سر داده ايم...اين اولين بار نيست ...سالهاست بشر به ظهور باران، تشنه تشنه  ندبه سرميدهد... سالهاست باران طلب مي كنيم اما...دريغ.....

"اين فرجك القريب..."

چيست آخر راز اين همه سال تشنگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و اينك ايستاده بر آستان او ....ندايي ميشنويم.....ندايي رسيده .....ندا رسيده كه:

"... درميان شما گنهكاري هست كه تا از ميان شما برنخيزد باران ظهور نخواهد كرد..."

چشمها به هرسو ميچرخد و لرزه  بر جان و دلم مي افتد....ميدانم طرف ندا منم...آري منم همان گنهگاري كه "تحبس الدعاء..."

واي.....كجا بروم  لطيف؟...ستار؟ اگر از ميان برخيزم رسواي سالها تشنگي اين جمع خواهم شد....

"اين عفوك الجليل..."

براين جمع تشنه رحمتي خدايا....من گنهكارم .....مرا به گناهم بگير اما...اما....

ارباب: توبه ميكنم به جان و دل ...........آيا ميان اين جمع از من محتاج تر به باران كسي هست؟

"...فمن يكون أسوء حالا مني..."

 

مولاي يا مولاي: روا مدار از ميان برخيزم و رسوا شوم...بگذار در ميان بنشينم و تائب شوم....باران را دريغ مدار...بگذار خلايق بر بنده نوازيت سيراب شوند....بگذار باران ظهور كند....آنقدر از لطايف تو ديده ام و شنيده ام كه ميدانم  من اگربرخيزم و رسوا شوم پسند مولايي چون تو نيست....بگذار بنشينم به درگاهت و زير باران، دل را تطهير كنم....همانطور كه پيش از اين گنهكاران بسياري را رخصت بازگشت دادي...

بگذار بگريم برتاريكي قلبم...بر رسوايي ام نزد كريمي ات....

بگدار باران ببارد و اشك و باران درهم آميزد... مردم از شوق باران ببارند و من از شوق بخشش تو و از شرم سيه كاري خود...

 

"ابكي لضيق لحدي...ابكي لسؤال منكر و نكير اياي...ابكي لخروجي من قبري عريانا ذليلا حاملا ثقلي علي ظهري..."

 

مولاي يا مولاي: به تو سوگند فراموش نمي كنم اين ستاري و اين اذن دخول را...

"انا لا انسي اياديك عندي و سترك علي في دار الدنيا...."

 خدايا: چشم انتظار باران اند اين جماعت، به طراوت ببار بر اين آدينه ء بي باران ................

 

تا ظهور


نوشته شده توسط امين در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ساعت 17:4 | لينک ثابت |

دلم برای با خدا بودن تنگ شده...

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین
بسم رب الحسین صلوات الله علیه
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذالک،
السلام علیک یا حسن ابن علی صلوات الله علیه و سلم السلام علیک یا حسین ابن علی صلوات الله علیه و سلم


غم تو بهشته واسه دل مهجورم
بدی کردم ولی یه لحظه به خودم نگاه نکردم همش نگاهم به تو بود خدا، آخه به خودم که نگاه کنم از غصه میمیرم
...دلم برا گریه غم تو تنگ شده، کاش میشد دوباره برات گریه کنم...
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد علمدار نیامد علمدار نیامد
سقای حسین سید و سالار نیامد علمدار نیامد علمدار نیامد
یا مولای...

گفت در برابر خدا خاشع باش!
...چه جوری از خدا بترسم؟
گفت خداوند متعال مگه ترس داره! که ما از خدا بترسیم
...!خودت گفتی خاشع باش!!
گفت خاشع بودن به معنای ترسی که فکر می کنی نیست!!
ها! پس چیه!؟!!...
وقتی کسی را خیلی خیلی دوستش داری او را احترام می کنی،
خشوع یعنی ادب و شدت مواظبتی که دربرابر خداوند متعال می کنی از شدت عشقی که به او داری!
...ها! پس اینکه میگن تو نماز خاشع باشید یعنی توجه داشته باشید در حضور محبوبتون هستید ها! حالا متوجه شدم!!


دلم برای با خدا بودن تنگ شده
گفت ها! نشد! اولا مگه فکر می کنی دلت از خودته! که می گی "دلم" بعدشم مگه کی ما از خدا جدا بودیم که می گی دلم برای با خدا بودن تنگ شده
...خوب، من که خودمم از خدا هستم مگه طوری بگم"دلم!! بعدشم تو دعاها اومده که خدا به ما نزدیکه ولی ما از او دوریم...
گفت خوب قبول، چه کارت کنم!

ببین! دلم تنگ شده برای خدا! آخه نمی دونی چقدر سخته دوستش داشته باشی ولی ازش فرار کنی! اصلا بگم دلم برا شهدا تنگ شده، ندیدمشون ولی کوچیکتر که بودم باهاشون رفیق بودم، نمی رفتم سر مزارشون ولی تو دلم باهاشون بودم! حالا ببین دلم تنگ شده براشون! خوب مگه دلتنگی بده!؟
...دلتنگی اگه جنبه الهی داشته باشه بد نیست و این دلتنگی شما خوبه ولی دلتنگی دنیایی خوب نیست آخه امیرالمونین صلوات الله علیه و سلم فرمودند: دلتنگی زشت ترین ناتوانی است" آخه دلتنگی دنیایی یعنی وابسته بودن به کسی یا چیزی غیر از خدا و اولیاء خدا، یعنی غیر خدا را در دل جا دادن و توجه به غیر خدا...


دلم برای با خدا بودن تنگ شده...


نوشته شده توسط امين در سه شنبه نهم فروردین 1390 ساعت 13:22 | لينک ثابت |

نوروز مبارك

عید است ولی بدون او غم داریم / عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد / اینگونه هزار عید با هم داریم

اللهم عجل لولیک الفرج

سال نو مبارک

سال ۸۹ با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه از آب در اومد امیدوارم

سال ۹۰مثل اجدادش نارفیق نباشه  و با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی کنه . . .

به امید ظهور آقا ، سال نو مبارک


نوشته شده توسط امين در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ساعت 15:5 | لينک ثابت |